|
دشمن شناسی مطالب دشمن شناسی
|
خیز شتربان که دمید آفتاب وقت رحیل است نه هنگام خواب تانگری از همه وامانده ای قافله رفته است وتو جامانده ای ای اهل دین ای اهل ایمان قدمها را محکم بردارین که حرم در پیش است وحرامی در پس اگر خفتی مردی اگر رفتی بردی امروز دشمن در قالب اجرای برنامه نظم نوین جهانیش که منجر به لشکر کشی به کشورهای اسلامی شده اقدام به پیاده کردن پیاده نظامهای خود نموده که یکی از آنها ایجاد فرقه وگروها با طعم های مختلف وخواستگاههای مختلف می باشدانگار مجریان این طرح عظیم فرقه سازی یک مغازه ساندویچی به راه انداخته اند که برای هریک از مشتریان خود ساندویچی با طعم دلخواه او ارایه می دهند در ادامه مقالات ارایه شده در مورد عرفانهای کاذب به هفتمین وهشتمین قسمت آسیب شناسی این فرقه های به ظاهر جذاب می پردازیم.امید انست که مورد قبول مولایمان حضرت صاحب الزمان (عج)قرار بگیرد. 7. کثرتگرایی سلوکی
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم خیز شتربان! كه دمید آفتاب وقت رحیل است نه هنگام خواب تا نگری از همه واماندهای قافله رفته است و تو جا ماندهای
مخالفت با احکام قضایی دین
ادامه مطلب بشر چه در گذشته وچه امروز وچه در فردای امروز دنبال حقیقت بوده وهست وخواهد بودواین عطش حقیقت یابی که در نهادوجودی انسان خفته است در طول تاریخ اسیر دامها وانحرافاتی شده است که میتوان علت بعضی از آن انحرافات را در بی اطلاعی از آموزه ای دینی ومعرفتی دانست وصدالبته که مشکل اصلی هم از اینجاسرچشمه میگیردوهمچنین یکی از عوامل هم که از عوامل بیرونی به حساب میاد بحث دشمن هستش.به طور کلی اگر بخواهیم یک تقسم بندی کلی داشته باشیم این انحراف ازحقیقت ،ریشه در دوعامل درونی و بیرونی دارد انحراف از حقیقت 1)عامل درونی:بی اطلاع بودن از آموزه های دین.مخلوط کردن دین با هواهای نفسانی.کج فهمی در فهم دین و..... 2)عامل بیرونی:طرح وبرنامه ریزی دشمن در حوزه اندیشه های دینی مانند.شبهه سازی.وارونه نشان دادن دین.غیرعقلانی نشان دادن دین..نشان دادن تصویر خشن ومتحجرانه از دین.تربیت و نفوذ دادن انسانهای به ظاهر روشنفکردینی در معادلات دینی.ترویج بی بندوباری اخلاقی وجنسی بوسیله مقاله وتصویر وفیلم های مستهجن که غالبا در شرکت هالی سینمایی یهودی مسلک هالیوود ساخته میشود.ترویج فرقه ها وجریانهای کاذب در قالب دین ودین گرایی. با یک نگاه به قران میتوان چهار رابطه را احساس کرد که انبیاهم دنبال مسیر سازی وتفکیک این ارتباطها با یکیدیگر بودند 1-رابطه انسان با خدا 2-رابطه انسان با انسان 3-رابطه انسان با خودش 4-رابطه انسان با طبیعت ادامه مطلب
با كاروان عشق
عهد نابستن از آن به كه شكستن (پس از پنجاه سال، پژوهشی تازه پیرامون قیام امام حسین علیهالسلام) نکثوا ایمانهم من بعد عهدهم (1)(توبه: 12) چون نامه های کوفه به دمشق رسید، یزید نگران شد و با اطرافیان خود مشورت کرد که که چاره چیست؟ بعضی مورخان نوشته اند، سرجون مشاور رومی او، گفت اگر معاویه در این باره به تو دستوری دهد چه می گویی؟ گفت سخن او را می پذرم. سرجون نامه ای از معاویه به او نشان داد که اگر در عراق دشواری پیش آید، یزید باید کوفه را به عبیدالله پسر زیاد که حاکم بصره است بسپارد (2) پیداست که با ساختن چنین داستان خواسته اند میزان درایت و پیش بینی معاویه را در کارها چنان نشان دهند که او حتی حادثه های پس از مرگ خود را نیز می دانست. آنچه درست بنظر می رسد، این است که یزید از سرجون در این باره نظر خواسته و او عبیدالله را که در این وقت در بصره بسر می برد و یزید با و میانه ی خوبی نداشت، به وی پیشنهاد کرده است. یزید این رأی را پذیرفت و به پسر زیاد نوشت که حکومت کوفه نیز بدو سپرده می شود و باید هر چه زودتر آن شهر را آرام کند. بدون شک اگر مردم کوفه می دانستند او حسین نیست و عبیدالله پسر زیاد است به او امان نمی دادند و در مدخل شهر کارش را می ساختند، امام او تا به داخل کاخ حکومتی نرسید خود را به آنان نشناساند. حقیقت این است که مشاور یزید، سرجون یا هر کس که بود در این باره اشتباه نکرده است. عبید زیر دست پدری تربیت شده بود که سالها در حکومت علی و معاویه حاکم شهرهای عراق بود. بهتر از هر کس از دسته بندیهای بصره و کوفه آگهی داشت. می دانست برای اینکه آشوبی را بخواباند باید از کجا شروع کند، به کجا جاسوس بفرسد، که را به زندان افکند و چه کسی را بکشد. عبید در چنین محیط سیاسی بزرگ شده بود و بخوبی از جزئیات این نوع حکومت اطلاع داشت. هنگام ورود به کوفه روشی را بکار برد که زیرکی و موقع شناسی او را می رساند. او مانند حاکمی که فرستاده ی خلیفه ی شام است و برای آرام ساختن ایالتی سرکش آمده رفتار نکرد. با گروهی از مردم بصره روانه ی کوفه شد. پیش از آنکه به شهر برسد، سر و صورت خود را پیچید، و چون به کوفه درآمد مردم شهر پنداشتند، حسین ابن علی است که به سوی آنان آمده است. به هر جا که می رسید مردم بر پا می خاستند و می گفتند پسر پیغمبر خوش آمدی! اینجا لشکرهای آماده و گوش به فرمان منتظر تو هستند، به این ترتیب او در آغاز کار بی هیچ زحمتی موقعیت کوفه را دانست. از تعداد هواخواهان حسین، سران آنان و آمادگی این هواخواهان مطلع شد. بدون شک اگر مردم کوفه می دانستند او حسین نیست و عبیدالله پسر زیاد است به او امان نمی دادند و در مدخل شهر کارش را می ساختند، امام او تا به داخل کاخ حکومتی نرسید خود را به آنان نشناساند. همین که به قصر رسید یکی از همراهان او بانگ زد، دور شوید! این امیر شما عبیدالله پسر زیاد است. آن وقت مردم دانستند کسی که خود را به این آسانی از چنگ آنان رهاند همان است که برای درهم کوبیدن ایشان آمده است. از یک سو دریغ خوردند که چه فرصتی آماده را از دست داده اند و از سوی دیگر دانستند با چه دشمنی حیله گر و با هوش روبرو شده اند. اگر به جای دوازده هزار تن که با مسلم بیعت کردند دو هزار تن و یا پانصد تن مردم کاردان و دوراندیش در کوفه گرد مسلم حاضر بود، می بایست بی درنگ قصر را فراگیرند، پسر زیاد را دستگیر کنند و بکشند و حکومت آل علی را تأسیس کنند و به دمشق نشان دهند که پهنای کار چند است. اما از همین عقب نشینی می توان دانست که بیعت کنندگان از چه دست مردمی بودند. بعضی مورخان نوشته اند، سرجون مشاور رومی او، گفت اگر معاویه در این باره به تو دستوری دهد چه می گویی؟ گفت سخن او را می پذرم. سرجون نامه ای از معاویه به او نشان داد که اگر در عراق دشواری پیش آیداز یک سو به حسین می نوشتند که با نعمان ابن بشیر انجمن نمی کنیم، به نماز او حاضر نمی شویم انتظار ترا می بریم. از سوی دیگر پسر زیاد را این چنین به آسانی پذیره شدند. چرا؟ چون هر دو عکس العمل مناسب روحیه ی هر دو حاکم بود. پسر بشیر مردی نرم خو، آرامش جو و ملاحظه کار بود و می خواست دست خود را بخون نیالاید، در حالی که پسر زیاد مردی بود و می خواست دست خود را بخون نیالاید، در حالی که پسر زیاد مردی بود سخت دل و خونخوار و بی گذشت که بر دشمن نمی بخشید، و چنانکه بارها در تاریخ این مردم خوانده ایم و چنانکه در چند جای همین کتاب نیز نوشته شد، مردم کوفه برابر امیران ستمکار ناتوان بودند و در مقابل آنان که با ایشان نرمی نشان می دادند درشت رفتاری می کردند: عاجز و مسکین هر چه ظالم و بدخواه ظالم و بدخواه هرچه عاجز و مسکین پینوشت ها:1- سوگندهای خود را پس از عهد خویش شکستند. 2- طبری منبع: پس از پنجاه سال، سید جعفر شهیدیبرگرفته از تبیان روایت دکتر مصطفی چمران از 16 آذر 32قسمت اول
|
|